شب مـن پنجـره اي بــي فردا
روز مـن قصـه ي تنهايـي ها
مانده بـر خاك و اسيــر ساحل
ماهي يــم، ماهي دور از دريا
هيچ كس بـا دل آواره ي مـن
لحظه اي همدم و همراه نبود
هيچ شهري بـه مـن سرگردان
در دروازه ي خـود را نگشـود
كـوليــم خسته و سـرگـردانـم
ابـــر دلتنگ پـــر از بـارانـم
پاي من خسته از اين رفتن بود
قصه ام قصه ي دل كندن بود
دل به هركس كه سپردم ديدم
راهش افسوس جدا از من بود
صخره ويـران نـشـود از بـاران
گريه هم عقده ي ما را نگشود
آخــر قصه ي مـن مـثل هـمه
گــم شدن در نفس بـاد نبود
روح آواره ي مـن بـعد از مـن
كـولــي در به در صحراهاست
مـي رود بــي خبــر از آخر راه
همچنان مثل هميشه تنهاست
كـوليــم خسته و سـر گـردانـم
ابـــر دلتنگ پـــر از بـارانـم
+ نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 18:49  توسط پرنده مهاجر
|
بابا بــــی خیال دیگه ناز کردنـــم حدی داره
ما که رفتیم بعده ما می بینی کی دوست داره
روتـو کــــم کن دیگه توفه هــم که نیستــــی
تمومش کن افه هاتو بس کن این همه حرفاتو
مگه ما چــی کـــم گذاشتیم از مرامو معرفت
که تو اینجور با ما بد تا میکنی بـــی معرفت
گفته بودم نفســــــــی بــرام میرم تــا آخرش
نفســـــــی که حرمتــــم رو بگیـــره میبرمش
راسـتـشـــــو بـخـــوای دیگه خستـــه شـــــدم
رک بگمـــت بـــه دلــــــــــــم نشستـــه بودی
خــــشـــکـــیـــدی بــــــــــــــــریــــــدمــــــت
دیگه اون دنیای پر رنگ چراغت نمی خوام
واســه رو کـم کنیتم شده سراغــت نمی یـــام
قاتی کردم بد رقم می خوام که قیدت بــــزنـم
مـــی خـوام این دندون آریه رواز ته بــکنــم
به خـــــدا عشقــی که ذلت بیاره کشکه عزیز
جـون هرچـــی مرده اینقدر دیگه آبرو نــریز
عشقـــی که ما پیشیم بــــــی شیله پیله صادق
همه مردم مــی دونن ، همه مردم مــی دونن
رضا صادقی





+ نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1384ساعت 2:24  توسط پرنده مهاجر
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 19:33  توسط پرنده مهاجر
|
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت.....
کاش در تنها ترین تنهاییش تنها کسش تنهای تنهایش نهد





+ نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1384ساعت 0:34  توسط پرنده مهاجر
|
میلاد با سعادت تنها منجی عالم
حضرت مهدی بر همه ی شیعیان مبارک





+ نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 13:18  توسط پرنده مهاجر
|
+ نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 0:26  توسط پرنده مهاجر
|
روزی به او گردنبدی از صلیب هدیه کردم
گفت این برای چیست ؟
من که دیگر دوستت ندارم 
گفتم مگر نه اینکه مسیحیان بالای گور عزیزشان صلیبی می آویزند
تو هم این صلیب را بالای قلبت بیاویز
زیرا قلبت گورستان عشق من است


ای یـــــاران بـــــی وفــا از غــم بیـاموزید وفــا
غم با همه بیگانگی هر شب به من سر می زند



گمـان کردم کـه بـا من هم دل و هم دردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی



پروانه صفت گرد جهان چرخیدم نـا مَـردم اگر مَـرد به دوران دیدم
یک رنگ تر از تخم ندیدم هرگـز آن هم که شکستم دو رنگش دیدم



من پس از عشق تو بـر عشق جهان می خندم



هــر کـه آرد سـخــن دل بـه میــان مــــی خندم



ســوخــت آن روز دلــــم خــــاکـستــــــــر شــد



بـعـد از آن روز بـه ســوز گـــران مـــــی خندم



خنده ی تلخ من از گریـه غم انگیـــز تــر است



کــــارم از گریـه گذشته ست بدان مـــــی خندم



هميشه سبز باشيد و برای سبز بودنتان تلاش کنيد 









+ نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 23:31  توسط پرنده مهاجر
|
همه چــی باز ی و با این دل تنگم بـازی بـازی
کــی مــی شه که تو بدونــی با دلـم باید بسازی
همه چــی بازی و با ایـن دل تنگم بـازی بـازی
روی قلب عاشق من تا به کی می خوای بتازی
مــن مـثل پـــاییــــزم و مـثل گــل نستــرنـــــی
پس چــرا خـرمن زرد دل و آتیش می زنـــــی
همه چــی بازی و با ایــن دل تنگم بـازی بـازی
کــی مــی شه که تو بدونــی با دلـم باید بسازی
همه چــی بازی و با ایـن دل تنگم بـازی بـازی
روی قلب عاشق من تا به کی می خوای بتازی
وای کـه ایـن پـرنده ی دلـم بـرات پـر می کـشه
همه دنیـــا رو پـــی نگـــاه تــو ســر مــی کشه
نمــی دونــی دل عــاشق بـا اشـاره مـــی شکنه
که همش حرفای تو طعنه بـه این دل مـــی زنه
مــن مـثل پـــاییــــزم و مـثل گــل نستــرنـــــی
پس چــرا خـرمن زرد دل و آتیش می زنـــــی
همه چــی باز ی و با این دل تنگم بـازی بـازی
کــی مــی شه که تو بدونــی با دلـم باید بسازی
همه چــی بازی و با ایـن دل تنگم بـازی بـازی
روی قلب عاشق من تا به کی می خوای بتازی
+ نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 17:16  توسط پرنده مهاجر
|
رویای به دست نیافتنی من دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه 19 شهریور1384ساعت 2:22  توسط پرنده مهاجر
|
+ نوشته شده در جمعه 18 شهریور1384ساعت 1:22  توسط پرنده مهاجر
|